حسن حسن زاده آملى

267

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

گردد آن صورت عقل بالقوّة را عقل بالفعل مىگرداند به سبب حصول آن صورت براى عقل بالقوّه . نه به اينكه عقل بالقوه به حسب وجود منفصل از آن صورت باشد مانند انفصال مادّهء اجسام از صور آنها زيرا اگر عقل بالقوّه به حسب وجود جداى از آن صورت باشد و آن را تعقّل بكند بايد به صورت ديگرى ( متّخذ ) از آن صورت معقوله نايل شود ( تا بتواند آن صورت نخستين را به واسطهء صورت دوّم تعقّل كند ) و حال اينكه سؤال در تعقّل كردن عقل بالقوّه اين صورت دوّم را پيش مىآيد چنان كه دربارهء صورت نخستين ، و همچنين أمر الى غير نهايه مىرود ( و سؤال الى غير نهايه پيش مىآيد ) . بلكه اين مطلب را تفصيل مىدهم و مىگويم : عقل بالفعل در اين هنگام كه صورت مجرّده از مادّه را تعقّل كرده است يا همين صورت مىباشد ( يعنى صورت تنهايى با قطع نظر از عقل بالقوة ، اين شقّ اول ) . يا عقل بالفعل آن عقل بالقوّه است كه اين صورت مجرّده براى او حاصل شده است ( اين شق اوسط ) . يا عقل بالفعل مجموع عقل بالقوّه و صورت مجرّده است ؟ ( اين شق اخير ) . جائز نيست كه عقل بالقوّه عقل بالفعل باشد به اين سبب كه اين صورت براى عقل بالقوّه حاصل شده است ( يعنى جائز نيست كه شقّ اوسط باشد . و اگر مىفرمود : لا يجوز أن يكون العقل بالفعل هو العقل بالقوّة لحصولها له بهتر بود كما لا يخفى ) زيرا كه ( در اين فرض ) خالى از اين نيست كه ذات عقل بالقوه يا آن صورت را تعقّل مىكند و يا نمىكند . پس اگر ذات عقل بالقوّه آن صورت را تعقّل نكرده است پس هنوز از قوه خارج نشده است و به فعل نرسيده است . و اگر ذات عقل بالقوّه آن صورت را تعقّل كرده است ، پس اگر تعقّل كرده است كه براى ذات عقل بالقوّه صورت ديگرى ( منتزع ) از آن صورت ( نخستين ) حادث شده است ، يا اينكه آن صورت را تعقّل كرده كه خود آن صورت لذاتها فقط ( يعنى بدون صورت ديگرى متّخذ از آن صورت نخستين ) براى او ( يعنى ذات عقل بالقوه ) حاصل است . پس اگر تعقّل كرده است كه براى ذات عقل بالقوّه صورت ديگرى از آن صورت ( نخستين ) حادث شده